اوخر شهریورماه سال 1384 برای ثبت‌نامِ دانشگاه عازم یه آدرس شدم که الان اگه آدرس خونه‌ یادم بره این آدرس یادم نمیره: تهران، خیابان انقلاب، خیابان فلسطین جنوبی، نبش کوچه شهید مهرداد روانمهر دانشگاه مذاهب اسلامی. پرسان پرسان دانشگاه رو پیداکردم. وقتی وارد دانشگاه شدم دیدم محیط کوچک آن مملو از جنب و جوش و فعالیته. یه مرد میان‌سال، لاغراندام و قدبلند که بعداً فهمیدم مسئول خدماته و فامیلش بام‌افکنه داشت بلند بلند با دومرد کوتاه قد که خستگی از چهرشون می‌بارید حرف می‌زد: «میرزایی این صندلیا رو ببر ساختمون آموزش. بهرام‌سری توهم بپر پتوها و وسایل رو از انبار بیار باید به جدیدالورودا تحویل بدیم». کلّی نوجون هم‌سن و سال هم بودن؛ کسایی که تا دیروز اسمشون دانش‌آموز بود و از امروز تصمیم گرفته‌بودن برا بالا بردن سطح تحصیلاتشون قدمی بلند بردارن و علم و دانش رو تو کیلومترها دورتر از شهر و خونوادشون جستجو کنن و به همه اثبات کنن که برازندة لقب با ارزش «دانشجو» هستن. وارد ساختمون آموزش شدم دانش‌جوهای جدید تو یه اتاق نشسته بودن و یک مرد هیکلی که صدای بلندو رسایی داشت یکی‌یکی اسم‌ها رو می‌خوند و دانشجوها جلو می‌رفتن و اطلاعاتشون رو می‌گفتم و اون آقا تو کامپیوتر ثبت می‌کرد. دانش‌جوها با یه جور هیجان همراه با ترس به سؤالا جواب می‌دادن برا همین گاهی صداشون می‌لرزید بعد اون آقا می‌گفت: «بلند، بلند، من گوشم نمی‌شنوه». راستش تا آخرین روز دانشگاه از اون آقا می‌ترسیدم هروقت می‌دیدمش قایم می‌شدم.

بگذریم کارای ثبت‌نام انجام شد. دانشجوها بعد از ثبت‌نام می‌رفتن امور دانشجویی تا خوابگاهشون مشخص بشه و بعد از انبار پتو و سایر وسایلشون رو می‌گرفتن و با امضای فرمی که روی میز انبار دار مهربون دانشگاه، آقای سبحانی، بود مراحل اداری اولین روز دانشجویی‌شون تموم می‌شد. این وسط من و پنج دانشجوی دیگه موندیم و یه اتاق؛ اما مشکل اینجا بود که اون اتاق انبار شده بود و باید منتظر می‌موندیم تا خالی بشه. برا همین فرستادنمون به یه خوابگاه دیگه و گفتن فعلاً اینجا بخوابید تا فردا اتاقتون رو تحویل بدیم. فرصت خوبی بود تا با هم صحبت کنیم و با هم آشنا بشیم. من ویکی از دانشجوها که اسمش حامد بود و اهل نجف‌آباد اصفهان، رفتیم تو یه اتاق دونفره و 4 نفر دیگه که 3 تاشون از استان فارس بود (شیراز، جهرم و نورآباد) و چهارمین نفرشون نهاوندی، به اتاق دیگه‌ای رفتن. اون شب شام رو با هم خوردیم و من فهمیدم اون شیرازیه که خیلی هم پرحرف بود اسمش فرزاده و نورآبادیه که برعکس اگه از دیوار صدا درمیومد این صداش درنمیومد اسمش شمس‌الدین بود. جهرمیه که کلی خوراکی با خودش اورده بود اسمش علی بود و نهاوندیه هم فرید. اولین شام دانشجویی با لیموی علی خیلی چسبید. بعد از شام درباره رشته‌هامون حرف زدیم و جالب اینجا بود اکثریت دست ادیانیا بود؛ من و حامد و علی و فرید ادیانی بودیم و دو نفر دیگه فلسفه و علوم حدیث می‌خوندن. تو همون یه شب اونقد صمیمی شدیم که همیشه همدیگه رو با اسم کوچیک صدا می‌کردیم و این شروع چهار سال علمی و پرخاطره بود. تو این چهارسال این گروه همیشه با هم بودن و وقتی اسم یکیشون میومد باید حساب بقیه رو هم می‌کردی. چقدر کلاس‌های پرخاطره رفتیم چقدر کنفرانسای آبکی دادیم و چقدر از استاد شمس و سایر اساتید چیز یاد گرفتیم چقد شبا توخوابگاه نقشه می‌کشیدیم چقد می‌خندیدیم و گاه از دست هم ناراحت می‌شدیم. هرچند سال آخر یه اختلاف نظر، حامد رو از این گروه جدا کرد و بعد هم به‌دلیل رتبة خوبش دانشگاه تهران قبول شد؛ ولی من و فرید و علی برا کارشناسی ارشد دانشگاه ادیان قبول شدیم و تقدیر این شد که همچنان با هم باشیم. فرید به دلیل علایقی که داشت گرایش ادیان شرق رو انتخاب کرد و راهش از من و علی که عاشق ادیان ابراهیمی بودیم جدا شد. این یعنی من و علی دوسال و نیم دیگه هم کلاس و هم خونه بودیم. اونجا هم مثل دورة لیسانس همیشه با هم بودیم. علی برای من یادآور تمام خاطرات دانشجوییم بود و هست؛ شاید برای اون هم من همین‌طور بودم که به‌رغم همة اختلاف‌نظرهایی که داشتیم منو از همراهیش محروم نمی‌کرد. تو کارشناسی ارشد هم چقد کلاس پرخاطره رفتیم چقد کنفراسای... . اینها رو گفتم که بگم چند روز قبل رسماً آخرین حلقة این جمع 4نفره هم باز شد؛ علی با ماشین آقای یزدان‌پناه اومد و همة وسایلش رو برد و با من روبوسی کرد و رفت تهران!

علی این متن رو برا تو نوشتم تا بگم دلم برات تنگ می‌شه؛ برای نمازهای باحالی که می‌خوندی و من گاهی به‌حالت غبطه می‌خوردم و اون مهر بزرگی که خودت می‌گفتی اگه صد تیکه هم بشه باز می‌شه روش نماز خوند؛ برای خنده‌های ساده و بلندت؛ برای کارای عجولانه و عجیب و غریبت که گاهی کفر منو درمیورد؛ برا پیامک زدنای پشت سر هم که گاهی تا ساعت 3شب ادامه داشت و صدای تق و تقش مثل دارکوبی که به سرم نوک می‌زد خواب رو ازم می‌گرفت؛ برا فال حافظ‌هایی که برا هم می‌گرفتیم و اون غزلی که برا تو اومد و من خیلی دوسش داشتم(ای قصة بهشت زکویت حکایتی...)؛ حتی برا دعواها، قهرها و آشتی کردن‌هامون؛ برا عطر لیموهایی که میوردی و بهار نارنج‌هایی که تو چایی می‌ریختی؛ برا عذاهایی که من درست می‌کردم و سالادایی که تو درست می‌کردی و با هم می‌خوردیم؛ برا دوربین و mp3 که چه حجم زیادی از خاطراتمون رو ضبط کردن حتی برا چوب‌لباس‌های پر از لباس که الان نه خودشون هستن و نه لباس‌ها!

اگه بخوام از دل‌تنگی‌هام بگم می‌تونم تا فردا بنویسم ولی یک جمله در آخر:

آقای علی قناعتیان در دانشگاهِ بدون تو، همیشه دلم تنگ است