ای قصة بهشت زکویت حکایتی...
بگذریم کارای ثبتنام انجام شد. دانشجوها بعد از ثبتنام میرفتن امور دانشجویی تا خوابگاهشون مشخص بشه و بعد از انبار پتو و سایر وسایلشون رو میگرفتن و با امضای فرمی که روی میز انبار دار مهربون دانشگاه، آقای سبحانی، بود مراحل اداری اولین روز دانشجوییشون تموم میشد. این وسط من و پنج دانشجوی دیگه موندیم و یه اتاق؛ اما مشکل اینجا بود که اون اتاق انبار شده بود و باید منتظر میموندیم تا خالی بشه. برا همین فرستادنمون به یه خوابگاه دیگه و گفتن فعلاً اینجا بخوابید تا فردا اتاقتون رو تحویل بدیم. فرصت خوبی بود تا با هم صحبت کنیم و با هم آشنا بشیم. من ویکی از دانشجوها که اسمش حامد بود و اهل نجفآباد اصفهان، رفتیم تو یه اتاق دونفره و 4 نفر دیگه که 3 تاشون از استان فارس بود (شیراز، جهرم و نورآباد) و چهارمین نفرشون نهاوندی، به اتاق دیگهای رفتن. اون شب شام رو با هم خوردیم و من فهمیدم اون شیرازیه که خیلی هم پرحرف بود اسمش فرزاده و نورآبادیه که برعکس اگه از دیوار صدا درمیومد این صداش درنمیومد اسمش شمسالدین بود. جهرمیه که کلی خوراکی با خودش اورده بود اسمش علی بود و نهاوندیه هم فرید. اولین شام دانشجویی با لیموی علی خیلی چسبید. بعد از شام درباره رشتههامون حرف زدیم و جالب اینجا بود اکثریت دست ادیانیا بود؛ من و حامد و علی و فرید ادیانی بودیم و دو نفر دیگه فلسفه و علوم حدیث میخوندن. تو همون یه شب اونقد صمیمی شدیم که همیشه همدیگه رو با اسم کوچیک صدا میکردیم و این شروع چهار سال علمی و پرخاطره بود. تو این چهارسال این گروه همیشه با هم بودن و وقتی اسم یکیشون میومد باید حساب بقیه رو هم میکردی. چقدر کلاسهای پرخاطره رفتیم چقدر کنفرانسای آبکی دادیم و چقدر از استاد شمس و سایر اساتید چیز یاد گرفتیم چقد شبا توخوابگاه نقشه میکشیدیم چقد میخندیدیم و گاه از دست هم ناراحت میشدیم. هرچند سال آخر یه اختلاف نظر، حامد رو از این گروه جدا کرد و بعد هم بهدلیل رتبة خوبش دانشگاه تهران قبول شد؛ ولی من و فرید و علی برا کارشناسی ارشد دانشگاه ادیان قبول شدیم و تقدیر این شد که همچنان با هم باشیم. فرید به دلیل علایقی که داشت گرایش ادیان شرق رو انتخاب کرد و راهش از من و علی که عاشق ادیان ابراهیمی بودیم جدا شد. این یعنی من و علی دوسال و نیم دیگه هم کلاس و هم خونه بودیم. اونجا هم مثل دورة لیسانس همیشه با هم بودیم. علی برای من یادآور تمام خاطرات دانشجوییم بود و هست؛ شاید برای اون هم من همینطور بودم که بهرغم همة اختلافنظرهایی که داشتیم منو از همراهیش محروم نمیکرد. تو کارشناسی ارشد هم چقد کلاس پرخاطره رفتیم چقد کنفراسای... . اینها رو گفتم که بگم چند روز قبل رسماً آخرین حلقة این جمع 4نفره هم باز شد؛ علی با ماشین آقای یزدانپناه اومد و همة وسایلش رو برد و با من روبوسی کرد و رفت تهران!
علی این متن رو برا تو نوشتم تا بگم دلم برات تنگ میشه؛ برای نمازهای باحالی که میخوندی و من گاهی بهحالت غبطه میخوردم و اون مهر بزرگی که خودت میگفتی اگه صد تیکه هم بشه باز میشه روش نماز خوند؛ برای خندههای ساده و بلندت؛ برای کارای عجولانه و عجیب و غریبت که گاهی کفر منو درمیورد؛ برا پیامک زدنای پشت سر هم که گاهی تا ساعت 3شب ادامه داشت و صدای تق و تقش مثل دارکوبی که به سرم نوک میزد خواب رو ازم میگرفت؛ برا فال حافظهایی که برا هم میگرفتیم و اون غزلی که برا تو اومد و من خیلی دوسش داشتم(ای قصة بهشت زکویت حکایتی...)؛ حتی برا دعواها، قهرها و آشتی کردنهامون؛ برا عطر لیموهایی که میوردی و بهار نارنجهایی که تو چایی میریختی؛ برا عذاهایی که من درست میکردم و سالادایی که تو درست میکردی و با هم میخوردیم؛ برا دوربین و mp3 که چه حجم زیادی از خاطراتمون رو ضبط کردن حتی برا چوبلباسهای پر از لباس که الان نه خودشون هستن و نه لباسها!
اگه بخوام از دلتنگیهام بگم میتونم تا فردا بنویسم ولی یک جمله در آخر:
آقای علی قناعتیان در دانشگاهِ بدون تو، همیشه دلم تنگ است
اینجا آسمانه است: زمینهاي برای همدلي پيروان اديان ابراهيمي،