کین‌توزیِ سیاسی

یادداشت بنده که در زیر میآید، در ویژه نامه «سبک زندگی سیاسی» مجله سروش هفتگی (وابسته به صداوسیما) سال سی وششم شنبه92:02:28 چاپ شده است. موضوع، سعه صدر رییس جمهور و کاندیداهای آن است که بویژه در مناظرات قبل از پیروزی و منازعات پس از آن باید لحاظ شود.
جامعه شناسی کینه را بخوانید که متاسفانه عام البلوی شده است.

کین‌توزی، ترکیبی از هیجانات مرتبط باهم؛ شامل رنجش، ناخوشایندی، نفرت، خصومت، خشم درون‌مانده، و ترس است که پس از توجه به یک تخطی به‌وجودمی‌آید. این هیجان فروخفته، ریشه در ناتوانی فرد درقبال انواع ضعف‌ها، محرومیت‌ها، حرمان‌ها و کمبودهای روانی ذهنی پدید می‌آید. اما نقطۀ مقابل کین‌توزی، احساس بخشش(عفو) است که به معنی مهار یا ممانعت از هیجانات کینه‌توزانه و از طریق تجربۀ هیجانات مثبت و مبتنی بر محبت در هنگام یادآوری خطای شخص مقابل به‌وجودمی‌آید.

خاستگاه کین‌توزی، ساحت روان بشر است و دامنۀ اثرات کژش به فراخور جایگاه هر فرد در جامعه متفاوت است. اگر کین‌توزی در نهاد یک سیاست‌مدار نهادینه شود، دیر یا زود باید منتظر اتفاقات نابهنگام و خراب‌کارانه بود. کین‌توزی در ساحت سیاست، یعنی تخریب تدریجی درخت فرهنگ، تنۀ جامعه و تنِ جماعت. کین‌توزی چه‌بسا یک آدم اخلاقی را نیز در گرداب خود فروبرد.این بیماری در این فرد اخیر، البته با دعوی‌های شتاب‌زده و گاه تعصب‌آلود مبنی بر "صادق"‌بودن همراه است که زادۀ ناتوانی وی است.

کین‌توزی به لحاظ اجتماعی، ریز و درشت، محروم و نامحروم نمی‌شناسد. همیشه یک کین‌توزی خزنده در بطن جامعه ریشه می‌دواند و بیشتر آنانی را مبتلا می‌کند که شخصیت غنی و پرمایه ندارند، آنان که پوچی درون را با جایگاه اجتماعی‌شان پر می‌کنند.

در جوامع سیاسی که رقابت‌محور هستند، کین‌توزی البته بیشتر نمود دارد. در ساختار عاطفیِ کین‌توزی،ما به مسئلۀ"من" و "تو"برمی‌خوریم. همۀ احساس‌های مربوط به کین‌توزی، مستلزم کنش‌‌های بین‌الأذهانی فعالانه یا منفعلانۀ «مقایسه‌کردنِ» خود با دیگران است. این مقایسه، تأثیر عمیقی بر سرشت و سرنوشت جامعه خواهد گذارد. جامعه‌ای که از همه‌سو، گرفتار رقابت، هم‌چشمیِ‌جناحی و شقاق و چنددستگی است، بستر مناسبی برای روییدن علف‌های هزر کین‌توزی و عقده‌ گشایی است.

صورت‌های اولیۀ کین‌توزی، انتقام‌جویی، بغض، رشک‌ورزی، بدسگالی و سوء نیت است. این بغض، خشم سرکوفته‌ای از فعالیت "من" است که به‌طرزی مبهم اما فعالانه در پستوی ذهن می‌خلد و می‌جنبد تا فرصت ظهور پیدا کند.

بنابراین، کین‌توز کسی است که به لحاظ عاطفی، نه آزادانه ترازهای اجتماعی متفاوت را می‌پذیرد و نه با اشخاص پایگاه‌هایفرادست کنار می‌آید. او "من"اَش هنوز "ما" نشده است!

 

اهم مناشیِ کین‌توزی:

1.      انتقام

عطش انتقام مهم‌ترین منشأ کین‌توزی است. انتقام چگونه شکل می‌گیرد؟ اگر در قبال ضربۀ کسی، فرد واکنش آتی نشان دهد؛ یعنی غضب کند و پاسخ وی را بدهد، این حالتی عادی از انتقام است؛ اما اگر بی‌آنکه وی را قلباً ببخشد، فعلاً دندان روی جگر بگذارد، این وقفه‌انداختن، آغاز نقشۀانتقام‌گیرنده است. این وقفه، معلول تأمل انتقام‌جو در این نکته است که واکنش آنی، فعلاً به شکست خواهد انجامید و این زمان بگذار تا وقت دگر!

2.      ناتوانی درون

کین‌توزی هیچگاه نمی‌تواند بدون وساطت "عجز" فرصت ظهور پیدا کند. در مورد انتقام دیدیم که انتقام‌جو از آن‌رو فرصت پاسخ را به تأخیر می‌اندازد که درحقیقت، عاجز از پاسخ بهنگام است.زین‌رودر سنت دین اسلام، "غیبت" تلاش عاجز خوانده شده است[1]و به لحاظ روانی، شکلی خوددرمانی برای ناتوانان است.

کین‌توز تاب تحمل به‌تران را ندارد و توفیقات آنها مایۀ رنجش او می‌شود. کین‌توز عاجز از تمکین در برابر ارزش‌های والاتر دیگران است.

3.      احساس صادق‌بودن

احساس "برحق‌بودن"ویژۀ برترخواهان است، و لانه در جان مُکنت‌داران مال، زور و فروشندگان اطلاعات‌ دینی دارد. اگر میل انتقام دایماًارضاناشده باقی بماند و بویژه اگر احساس برحق بودن در قالب ایدۀ "وظیفۀ دینی" تشدید شود، فرد ممکن است حتی جانش را فدای آن بهشت خیالی کند. برای تجار دین، بهشت از آن‌رو بهشت است که می‌توان از آنجا به تماشای اهل دوزخ و عذاب نشست!

چه باید کرد؟

قیام عفو در قامت سیاست

قرآن کریم می‌فرماید: «بشتابید بسوی مغفرت پروردگار خود و بهشتی که ... برای پرهیزگاران آماده است، پرهیزگارانی که ... از بدی مردم درگذرند ....»؛[2]و خطاب به پیامبر اسلام(ص) فرمود:

به سبب رحمت خداست كه تو با آنها اينچنين خوشخوى و مهربان هستى. اگر تندخو و سخت‏ دل می بودى از گرد تو پراكنده می شدند. پس بر آنها ببخشاى و برايشان آمرزش بخواه و در كارها با ايشان مشورت كن ... .»[3]

در سنت اسلام، زیبایی (و در تعبیری دیگر رأسِ) سیاست، عبارت است از: عدالت در فرمان‌روایی و بخشش به هنگام قدرت.[4]امیرالمؤمنین علی(ع) فرمود: «حین قدرت، بخشنده باش!»[5]آری! رأسسیاست، سیاستِ مدارا است.[6]گرچه رفق، مقصد این نوشتار نیست؛ اما برای نکو اندیشان بسی حیاتی است. رسول مهر(ص) فرمود: «اگر "مهربانی" صورتی مادی به خود می‌گرفت، هیچ مخلوقی نیک و زیباتر از او نبود.»[7]مهم‌ترین آفت قدرت سیاسی، غرور است که احساس عزت و تواضع به فرودست را از حاکم می‌ستاند، و چهرۀ وی را نازیبا و جان وی را سرشار از کینه می‌کند.

سیاست‌مدار راست‌کردارِ شیعه، در بزنگاه تصمیمات مهم کشوری، پیرویِ امام صادق(ع)ی است که فرمود: «بخشش ستمکاران، خوی ما است.»[8]هم‌چنان‌که سیرۀ جدّ نکوخلق‌اَش هم بود. حضرت محمد(ص) در فتح مکه همه دشمنانش را بخشید.[9] این رفتار ایشان به عنوان فرماندۀ سپاه اسلام، به‌ویژه برای مدیرانی که به سمتی کلان در کشور می‌رسند، شایسته دقت نظر بیشتر است. پیامبر(ص) با وجود ناملایمات فراوان مشرکان مکه، پیام اسلام را در رفتار سراسر مِهرش به تصویر کشاند و نقش مهر را بر چشمان منتظر رقیب کینه‌توزش مُهر کرد. او کینه‌توزی را شرمنده کرد.

آری! مؤمن کینه نمی‌ورزد؛[10]که کینه، مادر عیوب[11]و  سبب فتنه‌انگیزی و اسلحۀ شرارت‌بار است.[12]

ادامه نوشته

آسمانه

آسمان/ آسمانه: این دو واژه را نباید با هم اشتباه کرد. آسمانه که در اصل مصغر آسمان بوده است، اصطلاحاً به «سقف اتاق» اطلاق می‌شود. شاعران گاهی به ضرورت شعری آن را معنای آسمان گرفته‌اند؛ ولی در آثار معتبر فارسی، آسمانه همیشه به معنای «سقف اتاق یا ایوان» به‌کار رفته است:

«مستی به خانه کن، که آنچه زیر آسمانه توان کرد، زیر آسمان نتوان کرد» (قابوس‌نامه)

بین ای مَه آسمان و مبین آسمانه را            واهنگ باغ‌ها کن و بگذار خانه را (مسعود سعد)

منبع: نجفی، ابوالحسن، غلط ننویسیم: فرهنگ دشواری‌های زبان فارسی، مرکز نشر دانشگاهی، تهران1371

معرفی هرود کبیر

هرود پادشاه در حدود سال ۷۴ ‌ق‌م زاده شد. پدرش آنتی­پاتر او را در حدود 15 سالگی والی جلیل قرار داد. او از سوی امپراتوری روم پشتیبانی می‌شد؛ اما سنهدرین او را به بی­بند­و­باری اخلاقی و خونریزی متهم کرد. وی والی یهودیه از سوی امپراتوری روم بود؛ بزرگی او به اندازه‌ای بود که وی را آگوستوس یهودیه خوانده‌اند. او حکومت استبدادی برپایه نظم در یهودیه برقرار کرد. وی در سال­های تنگدستی، مردم را از پرداخت مالیات معاف کرد، موافقت روم را با کاهش مالیات به دست آورد و به یهودیان مستقر در خارج کشور امتیازاتی بخشید، زیان‌هایی را که پس از خشکسالی به کشاورزی اورشلیم رسیده بود، جبران نمود؛ همچنین تجارت در بازارها و بنادر توسعه داد. او در شهرهای مختلف معابد، دژ­ها، قصرها و بناهای یادبود برای قیصر ساخت. هرود در پانزدهمین سال حکومتش هیکل دوم را بازسازی کرد.  او ده زن و پانزده فرزند داشت. وی در سال 37 ق‌م توسط روميان بر تخت سلطنت جلوس کرد وحکومت وی از 37 ق‌م تا 4 ق‌م به طول انجامید. از آنجا که او از خون و تبار سلطنتی نبود نه تنها از حمایت عمومی کمتر برخوردار شد بلکه بسیاری با او مخالف بودند. بنا به روایت یوسفوس فلاویوس تاریخ نگار یهودی- رومی، هرود در ماه مارس یا آوریل ۴ پیش از میلاد، ۳۷ سال پس از به پادشاهی نشستن، و ۳۴ سال پس از مرگ آنتیگونوس، از دنیا رفت. پادشاه در این روزها، به بیماری استسقا، زخم معده، تب، تشنج، دهان بویناک، افسردگی و پارانویا مبتلا بود و پس از نجات از همه توطئه‌ها، در صدد خودکشی برآمد. مرگ او، پنج روز پس از اعدام فرزندش آنتی‌پاتر به دستور خودش بود. پس از مرگ او، پسرانش هرود آرخلائوس، هرود آنتی­پاس و هرود فیلیپ دوم، قلمرو را میان خود تقسیم کردند.

ای قصة بهشت زکویت حکایتی...

اوخر شهریورماه سال 1384 برای ثبت‌نامِ دانشگاه عازم یه آدرس شدم که الان اگه آدرس خونه‌ یادم بره این آدرس یادم نمیره: تهران، خیابان انقلاب، خیابان فلسطین جنوبی، نبش کوچه شهید مهرداد روانمهر دانشگاه مذاهب اسلامی. پرسان پرسان دانشگاه رو پیداکردم. وقتی وارد دانشگاه شدم دیدم محیط کوچک آن مملو از جنب و جوش و فعالیته. یه مرد میان‌سال، لاغراندام و قدبلند که بعداً فهمیدم مسئول خدماته و فامیلش بام‌افکنه داشت بلند بلند با دومرد کوتاه قد که خستگی از چهرشون می‌بارید حرف می‌زد: «میرزایی این صندلیا رو ببر ساختمون آموزش. بهرام‌سری توهم بپر پتوها و وسایل رو از انبار بیار باید به جدیدالورودا تحویل بدیم». کلّی نوجون هم‌سن و سال هم بودن؛ کسایی که تا دیروز اسمشون دانش‌آموز بود و از امروز تصمیم گرفته‌بودن برا بالا بردن سطح تحصیلاتشون قدمی بلند بردارن و علم و دانش رو تو کیلومترها دورتر از شهر و خونوادشون جستجو کنن و به همه اثبات کنن که برازندة لقب با ارزش «دانشجو» هستن. وارد ساختمون آموزش شدم دانش‌جوهای جدید تو یه اتاق نشسته بودن و یک مرد هیکلی که صدای بلندو رسایی داشت یکی‌یکی اسم‌ها رو می‌خوند و دانشجوها جلو می‌رفتن و اطلاعاتشون رو می‌گفتم و اون آقا تو کامپیوتر ثبت می‌کرد. دانش‌جوها با یه جور هیجان همراه با ترس به سؤالا جواب می‌دادن برا همین گاهی صداشون می‌لرزید بعد اون آقا می‌گفت: «بلند، بلند، من گوشم نمی‌شنوه». راستش تا آخرین روز دانشگاه از اون آقا می‌ترسیدم هروقت می‌دیدمش قایم می‌شدم.

بگذریم کارای ثبت‌نام انجام شد. دانشجوها بعد از ثبت‌نام می‌رفتن امور دانشجویی تا خوابگاهشون مشخص بشه و بعد از انبار پتو و سایر وسایلشون رو می‌گرفتن و با امضای فرمی که روی میز انبار دار مهربون دانشگاه، آقای سبحانی، بود مراحل اداری اولین روز دانشجویی‌شون تموم می‌شد. این وسط من و پنج دانشجوی دیگه موندیم و یه اتاق؛ اما مشکل اینجا بود که اون اتاق انبار شده بود و باید منتظر می‌موندیم تا خالی بشه. برا همین فرستادنمون به یه خوابگاه دیگه و گفتن فعلاً اینجا بخوابید تا فردا اتاقتون رو تحویل بدیم. فرصت خوبی بود تا با هم صحبت کنیم و با هم آشنا بشیم. من ویکی از دانشجوها که اسمش حامد بود و اهل نجف‌آباد اصفهان، رفتیم تو یه اتاق دونفره و 4 نفر دیگه که 3 تاشون از استان فارس بود (شیراز، جهرم و نورآباد) و چهارمین نفرشون نهاوندی، به اتاق دیگه‌ای رفتن. اون شب شام رو با هم خوردیم و من فهمیدم اون شیرازیه که خیلی هم پرحرف بود اسمش فرزاده و نورآبادیه که برعکس اگه از دیوار صدا درمیومد این صداش درنمیومد اسمش شمس‌الدین بود. جهرمیه که کلی خوراکی با خودش اورده بود اسمش علی بود و نهاوندیه هم فرید. اولین شام دانشجویی با لیموی علی خیلی چسبید. بعد از شام درباره رشته‌هامون حرف زدیم و جالب اینجا بود اکثریت دست ادیانیا بود؛ من و حامد و علی و فرید ادیانی بودیم و دو نفر دیگه فلسفه و علوم حدیث می‌خوندن. تو همون یه شب اونقد صمیمی شدیم که همیشه همدیگه رو با اسم کوچیک صدا می‌کردیم و این شروع چهار سال علمی و پرخاطره بود. تو این چهارسال این گروه همیشه با هم بودن و وقتی اسم یکیشون میومد باید حساب بقیه رو هم می‌کردی. چقدر کلاس‌های پرخاطره رفتیم چقدر کنفرانسای آبکی دادیم و چقدر از استاد شمس و سایر اساتید چیز یاد گرفتیم چقد شبا توخوابگاه نقشه می‌کشیدیم چقد می‌خندیدیم و گاه از دست هم ناراحت می‌شدیم. هرچند سال آخر یه اختلاف نظر، حامد رو از این گروه جدا کرد و بعد هم به‌دلیل رتبة خوبش دانشگاه تهران قبول شد؛ ولی من و فرید و علی برا کارشناسی ارشد دانشگاه ادیان قبول شدیم و تقدیر این شد که همچنان با هم باشیم. فرید به دلیل علایقی که داشت گرایش ادیان شرق رو انتخاب کرد و راهش از من و علی که عاشق ادیان ابراهیمی بودیم جدا شد. این یعنی من و علی دوسال و نیم دیگه هم کلاس و هم خونه بودیم. اونجا هم مثل دورة لیسانس همیشه با هم بودیم. علی برای من یادآور تمام خاطرات دانشجوییم بود و هست؛ شاید برای اون هم من همین‌طور بودم که به‌رغم همة اختلاف‌نظرهایی که داشتیم منو از همراهیش محروم نمی‌کرد. تو کارشناسی ارشد هم چقد کلاس پرخاطره رفتیم چقد کنفراسای... . اینها رو گفتم که بگم چند روز قبل رسماً آخرین حلقة این جمع 4نفره هم باز شد؛ علی با ماشین آقای یزدان‌پناه اومد و همة وسایلش رو برد و با من روبوسی کرد و رفت تهران!

علی این متن رو برا تو نوشتم تا بگم دلم برات تنگ می‌شه؛ برای نمازهای باحالی که می‌خوندی و من گاهی به‌حالت غبطه می‌خوردم و اون مهر بزرگی که خودت می‌گفتی اگه صد تیکه هم بشه باز می‌شه روش نماز خوند؛ برای خنده‌های ساده و بلندت؛ برای کارای عجولانه و عجیب و غریبت که گاهی کفر منو درمیورد؛ برا پیامک زدنای پشت سر هم که گاهی تا ساعت 3شب ادامه داشت و صدای تق و تقش مثل دارکوبی که به سرم نوک می‌زد خواب رو ازم می‌گرفت؛ برا فال حافظ‌هایی که برا هم می‌گرفتیم و اون غزلی که برا تو اومد و من خیلی دوسش داشتم(ای قصة بهشت زکویت حکایتی...)؛ حتی برا دعواها، قهرها و آشتی کردن‌هامون؛ برا عطر لیموهایی که میوردی و بهار نارنج‌هایی که تو چایی می‌ریختی؛ برا عذاهایی که من درست می‌کردم و سالادایی که تو درست می‌کردی و با هم می‌خوردیم؛ برا دوربین و mp3 که چه حجم زیادی از خاطراتمون رو ضبط کردن حتی برا چوب‌لباس‌های پر از لباس که الان نه خودشون هستن و نه لباس‌ها!

اگه بخوام از دل‌تنگی‌هام بگم می‌تونم تا فردا بنویسم ولی یک جمله در آخر:

آقای علی قناعتیان در دانشگاهِ بدون تو، همیشه دلم تنگ است